تبليغاتX
بهانه ی نوشتن
87/01/15

بهار ، نیم بهار، ربع بهار ...

بهار را قسمت کردند بازارشان سکه شد.

دوستان عزیز بهترین و همیشگی ترین بهارها را برایتان آرزو میکنم.

 

سال 86 به پایان رسید اما به گمانم این سال در تاریخ ماندنی شود و بی شک فصلی از کتاب تاریخ ایران را به خود اختصاص خواهد داد.

در این سال اتفاقاتی در جریانات داخلی و خارجی کشوررقم خوردکه آنقدرتیزو برنده بود ویا طراحی شده بودکه هیچ نیازی به تفسیروتاویل نداشت وهمه زوایای آنها روشن بود ونتایج آن روشنتر.

دراینجا به ذکر اهم این رویدادها می پردازم قضاوت را با خوانندگان گرامی میگذارم.تردید ندارم که تنها خواندنِ گذری این وقایع وعواقب آنها، ما را به حقیقت این دولت و این حکومت بیش از پیش نزدیک می کند.

.دستگیری ملوانانِ بریتانیائی در دریای جنوب کشور اولین واقعه خبری دراین سال وبعبارتی اولین حرکت اشتباه حکومت اسلامی درسال86بود که علاوه بر محکوم شدن از سوی جامعه بین الملل،درداخل کشور نیز علی رغم تلاش حکومت برای تبلیغ قدرت نظامی وثبت آن بعنوان افتخار ملی(عباراتی تنها برای فریب عوام)،برای همگان وهمان عوام نیز، درابتدا بدلیل ناتوانی حکومت برای توجیه کارخود،علامت سوالی ایجاد شد و سپس با فشارهائی که ازخارج به حکومت وارد شد اشتباه خودرا پذیرفتند،اما باز زیرکی احمدی نژادی!(به خیال خودش) رخ نمود که هرگاه دستش برای خارجی ها روشد به حداقل بسنده می کند و شروع به عوامفریبی به منظور داشتن نظر مثبت داخل کشور نسبت به خود می کند،با آزاد کردن نظامیان آنها را با بدرقه پر شکوهی روانه خانه خود کردتا علاوه براشاعه فرهنگ فریب،به خیال خود همه چیز به خوبی و خوشی حداقل در نظر مردم ساده ایران(به زعم او) به پایان رسیده باشد.

-- سخنرانی احمدی نژاد در دانشگاه کلمبیا یکی دیگر ازحرکتهائی بودکه بیش ازپیش چهره حاکمان این نظام رابرجهانیان والبته ایرانیان روشن کرد.صحبتهائی که به صراحت مورد اعتراض ونیزتمسخر حاضران در جلسه سخنرانی قرار گرفت ونتیجه آن چیزی جزکسرشأن مقام ریاست جمهوری ایران والبته افشای اخلاق دروغگوئی وفریبِ حکومت نبود.گویااحمدی نژاد نمی دانست که آنجا همچون ایران نیست که کسی جرأت سخن گفتن ندارد.بلکه می شنوند، با عقل جمعی انسانی تأمل وقضاوت می کنندوتشویق یا مجازات می کنند، هر کسی باشی.

 

--  صدورقطعنامه های مختلف علیه ایران که موجب مرگ تدریجی اقتصادوصنعتِ ناقص ایران شد یکی از اثرات پافشاری دربرنامه هسته ای حکومت اسلامی بود، برنامه ای که درآن حکومت به ظاهر سربلندی وعزت ملت ومملکت راهدف خودکرده بودوتلاش داشت که ایرانِ مستقل وقدرتمند،حافظ ملت و مملکت باشد.اما به چه قیمتی! به قیمت آنکه حکومت برای به پایان بردن این پروژه باتوجه به نیازی که به همراهی وهمکاری روسیه داشت، به ننگین ترین قرارداد بین المللی درتاریخ این حکومت تن داد.قراردادی که پس ازچندین سال اقتداردردریای خزربه سادگی سهم ایران را از نصف این دریا به کمتر از 5/1 آن تقلیل داد.

          اینگونه قرار برحفظِ عزت ملت ومملکت بود،به چه سیاهی و ننگینی!

 

--  طرح امنیت اجتماعی واحکام جنایتکارانه: درادامه سیاست های تندوشدیداحمدی نژاددرابرازنفرت خود به آزادی وحقوق بشر و هرآنچه نقطه توافق اکثرحکومتهای دنیا دررابطه باکرامت انسانی ست،و ابرازعلاقه شدیدخود به بردن ایران به دهه 60 وتبلیغ اسلام خشک وخشن و پوسیده،دو نمایش زشت و نفرت آور به اجرا گذاشته شد.

ابتدا طرح های امنیت اجتماعی که به بهانه ی برخورد با مجرمان واقعی وضمن آن،مردم            عادی را نیز مجرم دانسته ودرخصوصی ترین مسایل که نوع وجنس ورنگ لباس را نیزدربرداشت دخالت کرده وبرخوردهائی خلاف شرف وکرامت انسانی در حق دختران وپسران این مملکت رواداشتند،کسانی نجابت دختران و خواهران ما را زیر سوال بردند که درهفت نسل پشت خودچنان نجابتی رانمی توانستند بیابند.

ودومین مورد،مجازاتهائی بودکه براحتی برای مجرمین حکم کردندوراحتتراز آن،اجرا کردند.

مجازاتهائی که استخراج آن از قرآن تنهاشرط لازم وکافی برای اجرای آنها بود و هیچگاه نفهمیدند که تاریخ درباره اینان وجفاهائی که درحق نوع بشر،درعصراستیلای پرچم حقوق بشر،روا داشتند،قضاوت خواهدکرد.

پرتاب انسان ازکوه که تنها در مرام طالبانی شاید یافت شود.

و قطع دست و پای دو سیستانی که خبرآن لرزه براندام هرانسانی می افکند.

فاجعه آنقدر واضح وتاسف باربودکه حتی مخالفان دولت وحکومت وروشنفکران هم اینباردرنقش تذکر دهنده برآمدندودوستی همچون تقی رحمانی دلسوزانه هشدارمی دهدکه این،حکمِ قطعِ دست وپای یک انسان نیست،که قطعِ حتی ذره ای دلبستگی این قوم به نظام وحکومت وایجاد نفرتی خطرناک میان آنهاست.

 

-- رویدادخبری دیگرکشته شدن عمادمغنیه تروریست شناخته شده ورهبرفعالیتهای پنهان وآشکارحکومت اسلامی درراستای سیاستهای شومِ خارجی خوددر منطقه خاورمیانه،بود. آنجاکه رهبرنظام برای عمادمغنیه سیاه می پوشدواورافرزندایران می نامدوحکومت برای اومراسم عزاداری وبزرگداشت درتلویزیون وروزنامه ها... برگزار می کند،وقتیکه کمی دقت کنیم وراهِ رفته ی عمادمغنیه رادنبال کنیم،می بینیم که اودراین مسیرگاهی بردست رهبرحکومت اسلامی وگاهی بر دست رهبر طالبان بوسه زده است... اینگونه است که مجازاتهای قطع دست وپاوپرتاب ازکوه و طرح خشن امنیت اجتماعی وکشتار مردم بیگناه وقتل پنهانی دربازداشتگاهها وسیمان پوش کردن جسدجوان ایرانی و... دیگراموری عجیب ودورازانتظار نمی نماید.

 


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:38 PM  توسط رضا  | 

86/06/30

 

جایگاه "دین و مدرنیته"

بسیار گفته اند و بسیار شنیده ایم .سخنوران بسیاری این دو کلمه را بن مایه حرف خود گذاشتندو نویسندگان زیادی اندر وصف این دو قلم ها بر کاغذ دوانده اند .

واقع بین باشیم خواهیم دید که در ایران بدلیل اینکه حکومت برای بقای خود ناگزیر از اینچنین حکومت کردن است ، مردم ایران نیز باید تنها با افکار سیاسی اقتصادی اجتماعی اسلام  درگیر و مواجه باشند و از تامل در دیگر مکاتب و مذاهب همیشه در امان! باشند و این دایره تنگ نظری و ایدئولوژیکی باعث شده که هنوز یک ایرانی در تلاش و تکاپو باشد تا حتی به قیمت صلب آرامش خود به فریضه ها و تکالیف بپردازد.غافل از اینکه پذیرش همه آنها باید به منظور تامین آرامش روانی آنان منجر شود و مسایل را قابل حل کند.

مشکلی که گریبان این مردم را گرفته مشکلی کوچک و سطحی نیست که بحثی ست به درازای عمر روشنفکری بشری.

از بعد از قرون وسطی زمانی که بیکن ها بر هم زدند آنچه به نام فلسفه قیاسی ارسطو مطرح بود و آنچنان عده ای آنرا قرائت می کردند که مردم چاره ای جز زنجیر بر گردن بودن نمی دیدند و این را سرنوشت نوشته شده ی خویش می دانستند،جریانی بوجود آمد وفکر بشری تکانی به خود داد که آری می توان به گونه ای زیست که می خواهیم نه آنگونه که نوشته شده ونه آنگونه که بر ما می خوانند.از آن به بعد هزینه ها و وقتها وعمرها سپری شد وصرف شد تا شاید این گرهی را که  درتقابل بین فکر سنتی و فکر جدید ایجاد شده بود باز شود.گرهی که در تقابل بین دینداری (و معنای دقیقتر تعبد) و مدرنیته ایجاد شده است.

نظر به اینکه جامعه قدیم ما ایرانیان همواره دارای اندیشه و فکر بوده و همواره کسانی بوده اند که با کمی اغراق مولد فکرو اندیشه بوده اند و یا لا اقل درگیر فکرواندیشه موجود بوده اند،ایرانیان امروز نیز پس از یک توقف طولانی در اندیشه ورزی و تفکر در علوم انسانی و اجتماعی به یاد میراث گرانبهای پیشینیان افتاده و تکانی به اندیشه در ایران داده اند و در ابتدای راه به ناچار با این مسئله در گیر شده اند چرا که مسئله ای انتزاعی نیست و بحث ،بحثی صرفا نظری نیست و به محض آنکه هر ایرانی (که به فرض، درون خود درگیری اینچنینی ندارد) پا به جامعه می گذارد با این مسئله روبرو می شود و ناچار به حل آن اهتمام می کند.


ادامه مطلب

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:58 AM  توسط رضا  | 

86/06/30

بیقراری

انسان پس از هبوط ، همواره امید به بازگشت دارد و تکاپوی برای نیل به زندگی پیشین آدم، آنچنان راحت ، پر شکوه و در پیشگاه پروردگار لحظه ای او را آرام نگذارده است.

ای کاش امید نبود!..هیچ گاه.

چرا که امید به بازگشت کشنده است.

همیشه امید زندگی بخش نیست.اینک کشنده است.چرا که امید به بازگشت به انتظار تبدیل می شود.یک انتظار سخت و درد آور.قدرت زندگی را از انسان می گیرد.تمام زندگی یک امید می شود و تمام لحظه های زندگی یک انتظار.چه حضیضی!

ای کاش هیچگاه هیچ راهی برگشت نداشت.اگر کسی به راهی رفت آنقدرمحکم قدم بردارد که به محض قدم برداشتن راه فرو ریزد و هیچ گاه راهی پشت سر نماند.راهی که فقط یکــبار تجربه شود.

آن موقع هست که هر کس به هر راهی نمی رود.از آغاز راه باید اندیشید.فکر را به یاری خواند.کلمه آموخت و سخن گفت.هر سخن یک ادعا و هر ادعا یک رکن راه، راه انتخاب می شود و قدم برداشته می شود آنقدر محکم که راه پشت سر فرو ریزد و تنها بتوان رفت.

من چه بی قدرم که بازگشت من بهبود من است.این خسران من است.فاجعه ای عظیم.بازگشتی نه برای به خاطر آوردن که برای زنده کردن.

همیشه تفاوت خدا و انسان همین است.بهبود انسان در بازگشت است و تغییر و تکامل خدا در رفتن همیشگی.

قرار بر اینست که اینچنین باشد...

...

..

.

و باز می شکنیم ،فرو می ریزیم هرچه قرار است.

بیقرار می شویم.

پا به پای خدا می رویم به قصد تکامل او و بهبود خویشتن.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:51 AM  توسط رضا  | 

86/06/01

خدایا! بنده ی کوچک تو عجیب به تو نیاز دارد.

تنها یش مگذار.ببخش او را اگر گاهی ،زمانی نام تو را بر دیگری می گذارد. اما بدان که بنده ی عاصی و یاغی تو همواره رو به بچگی دارد. و در ذهن رویای انسان بزرگ را دارد. آخر دیده است بندگان تو را . بزرگانی را دیده که در آنها قدرتی خدائی پیدا کرده آنقدر آنها را باور کرده که اگر تو را انکار کند،آنها را نخواهد توانست انکار کند.پس به انسان ایمان آورده و همچنان مغرور از بندگی کردن برای خود خدائی ساخته. بر او خرده مگیر اگر همچون گرد خاکی ،گاهی ،هوس خدا شدن می کند،که تو خود، او را این چنین برتر آفریدی.

پروردگارا! این مخلوق به اراده ی تو تنهاست.ادعای تنهائی دارد و هم معترفانه صلا می دهد که تنها، تو تنهایی و غیر از تو هیچ کس تنها نیست.

اما باز ببین چه می خواهد!او می خواهد هم تنهایی خود و هم تنهایی تو را به فرجام ببرد!!!

چهره ی خندان تو رامی بینم از این همه ادعای او!

خدایا نه تو را به کسی قسم می دهم و نه از سوی کسی بسوی تو شفاعت میطلبم و نه واسطه ای می خواهم.

تو را بسوی تو به شفاعت می برم.بی واسطه از تو کمک میخواهم.مگذاراین بنده ی کوچک تو حقیر دیگری شود.

 یا  دیگران را بر سر راه او قرار مده و یا آنچه می خواهد از انسان بودن را از خاک تن کن و دل بساز و در آن بدم و مسیحای نه بر صلیبی که مسیحای تازه نفسی را بر او بنما.تا دستان اورا بگیرد و در دستان تو بگذارد.

نه...گمان نمیکنم این ،همه آنچه باشد که طلب می کند .

 بخواه تا آنچه در دل دارد و در سر پرورانده بر زبان جاری و یا بر قلم جوهر شود و بنگارد آنچه می خواهد.آنگاه بگو تا نیایش کند در نهایت عجز و نا توانی بسوی تو آید و ازتو آن کار بزرگ را طلب کند.همین! او سر دارد و  دل و زبان و عمری اندک...آنچه با این 3 در این مجال اندک می تواند ،همین است.کمک می خواهد.

معبودا! این بنده را نگه دار . وگرنه دوان دوان آنقدر می رود که دیگر نه اثری از او می ماند و نه اثری از تو.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:29 AM  توسط رضا  | 

86/05/31

خیلی وقته تمام برگه های کاغذم سفید مانده. یا اگر هم سیاه شده باشد به بیهودگی ،قلم فرسوده شده.

دچار سکوت عجیبی شده ام. نمی دانم! شاید فکرم دیگر بیش از این نای دویدن نداردو به نفس افتاده.شاید دیگر زبانم شهامت گفتن این همه حرفهای عمود برصراط مستقیم را ندارد.و یا شاید بغضی راه گلویم را بسته و یارای سخن گفتن را از من ربوده.مثل همیشه بغضم را قبل از آنکه بترکد و در چشمانم بتراود، فرو می خورم.نفس می کشم و باز جرعه ای از این هوای پر از هوس را به درون می برم.

صدائی مرا به خود می آورد.

 بیشتر گوش می کنم. دلم است!

از این همه سکوت من به ستوه آمده و از من مجال حرف زدن می خواهد ولی من همچنان غرق در سکوت.

او می گوید از درد های خود .. ومن می شنوم از دل خود. می گوید خسته ست شکسته ست.گله دارد ، از آنهائی که به او بی وفایی کرده اند و حرمت شکنی کرده اند. از همه گله دارد..

باز ، دمی نفس می کشم و بازدم را آه می گویم.می خواهم به کمک دلم بشتابم ، خیلی گرفته است،رنجور شده و دیگر اثری از شور و شوق در آن نیست چونکه می گوید خسته ست شکسته ست.

می گوید:"زمانی خدایی داشتم،ناز و نیازی داشتیم،رازی داشتیم،سوز و گدازی داشتیم.

اخم می کرد می مردم ،می خندید زنده می شدم.نه می گفت جان بر لبم می رسید،آری میگفت جان دوباره می یافتم.حضور او اهتزاز من بود و نبود او احتضار من.اما مدتی ست  حتی محتاج اخم اویم،خواستار حضور اویم حتی اگر هماره آری بر لب نداشته باشد"

با نهایت نا امیدی ادامه داد:" اما حال که خسته ام ،شکسته ام چه؟ دیگر او شکستن مر ا حتی نمی بیند .آخر تا بحال کدام خدا شکستگی بنده ای را التیام داده که او؟.آری زنده ام میکند که خود می میراند .اماشکستن مرا نمی بیند،حس نمی کند، می بیند که زنده ا م مثل همه زنده ها اما زنده ای که شکسته.و فریاد من همه اینکه خدا شکستن مرا نمی بیند،...التیام میخواهم"

و به گریه می افتد.

من لحظه ای به فکر فرو می روم .دلم میگرید.چهره اش بر افروخته شده نمی دانم روشنتر و سبکتر شده یا از رنجوری اینچنین شده.باز سکوت را می گزینم و او را رها میکنم و با خود می گویم:

او باید دل شود یک دل واقعی وگرنه گلی بیش نخواهم بود.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:26 AM  توسط رضا  | 

85/05/31

سرآغاز

خوشا کلام زنده او بر می جهد شادان ،فروتنانه تعظیم می کند و در تلخ کامی نیز دوست داشتنی است.پر خون است رگانش می تواند نفس تازه کند،خیز بردارد و دلیرانه به گوش کران نیز بخزد و بپیچد و پرپر زندو کاری کند کارستان.ایکاش اندک زندگانی ارزانی اش کنیم.سکوت را جایز نشماریم حتی سکوتی که به مثابه فضای ژرف فرزانگی بپندارند.

حقیقت از فریاد بر می آید ،ای بس نکته هاست که ناگفته ماندند و در انتظارند تا زبانی گشوده شودو آن اسرار به تقریر و از پی اش به نحریردر آیند.

دفتر تنهائی بسوی روشنی گشوده ایم تا گفته باشیم" طرف ما شب نیست...صدا با سکوت آشتی نمیکند...کلمات انتظار میکشند...من با تو تنها نیستم ،هیچ کس با هیچ کس تنها نیست"

کلماتی که التماس آمرانه ایست برای شکستن آنچه تو پیشه کرده ای:"خاموشی".

و کلمات من به سماجت التماس در چشم و گوش تو می خزند تا شاید روزنی به سوی آگاهی بیابند.و امید آنکه چشمی و گوشی باشد.

...

برآنیم تا با سکر فریاد و شوق سخن به ضیافت تنهائی وخلوت و سکوت برویم تا روشنی بخش آن باشیم. نازنین !جامه ی خوبت را بپوش...

...

آنچه در تنهائی چیره می شود دنیائیست غریب ،دنیائی بی پروا ، پر از شک ، خالی از یقین ، با زبانی بَرنده و ساحت فکری به اندازه هستی... دنیائیست که در آن زندگی را خواب میبینی و رویاهایت را زندگی میکنی ، آنجاست که تو ، به کمک حقیقت می آیی تا بسازد و بپروراند و بنمایاند خود را آنچنان ژرف ، دور ، و تا ابد نایافتنی.

از همین روست که حقیقت چهره به چهره شده رنگ به رنگ در آمده و همچنان ندانستنی ست . آنچنان که یکی گوید حقیقت سرائیست اراسته  آلوده به گردی برخاسته...آن یکی روح خواب را حقیقت نام میگذارد ... دیگری آن را معنایی بر مبنای پراتیک ...  شاعری  حقیقت را دو دست جوان میداند که زیر بارش یکریز برف مدفون شده یا آنکه وقت بهار با آسمان پشت پنجره همخوابه شد ... ولطیف تر از این آنکه کشتزارهای سبز و خرم ، پرتو مهتاب که در جام شرابی ارغوانی هزاران سایه منعکس می کند ، آهنگ دلنواز چنگ ،  ساقیان ماهرو ، گل های نو شکفته را یگانه حقیقت میداند  ... و ساده تر اینکه وجودشر و بدی ست که بر خیر و خوشی می چربد ...  وتلخ تر اینکه : رو باده خور و حقیقت از من بشنو /  باد است هر آنچه گفته اند ای ساقی ... و نومیدوارانه تر اینکه : ای دل چو حقیقت جهان هست مجاز / چندین چه بری خواری از این رنج دراز / تن را به قضا سپارو با درد بساز / کا ین رفته قلم بهر تو ناید باز ... وپیچیده تر آنکه  : نقشی ست پدید  آمده از دریائی / وانگاه شده به قعر دریا باز ...

به هرحال هر چه فکرها به تکاپو افتاده و قلم ها فرسوده شده وجانها کوتاه از برای یافتن آن است که انسان در تنهائی پرورانده .

 

 

***

کاش تنهایی را فریاد زنیم همچنان که مردی عرب همه را فریاد کرد و بر انسان عرضه کرد ... یقینا آن هم تنها گوشه ای را نمایاند ...  به همین بهانه از او میگویم :

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:18 AM  توسط رضا  | 

85/05/31

سلام بر تو ای محمد و درود و سلام خدا بر تو و خاندانت باد.

می خواهم بر بعثـتت بگریم.

بر آن زمان که روح خدا بار دیگر جریان یافت و اینبار بر تو چیره شد.

آن زمان بیگمان به هیچ نمی اندیشیدی جز یک نفر...به خود.اولین بار نبود که تنها بودی و در تنهائی جز خود را نتوان دید. 

اما تو ،..اما تو از آن هنگام که دگر بار جان گرفتی و با نام انسان پا بر این خاک نهادی تنها بودی.آن زمان تو را نمی شناختم،نوزادی بودی چون دیگر نوزادان.پس از آن نام تورا شناختم، تو را محمد صدا کردند،گویا پسر بودی   و از دوباره بخاک رفتن بدور.تو تنها گرمی یک آغوش را حس کردی ، در پی دیگری بر آمدی اما نبود. از همان هنگام پدرت را نیافتی و این اولین شکست تو بود در جستجوی یافتن چیزی.

اما سنت همچنان بر انسان فرمان میراند و مردم عادت به قوانینی خود ساخته کرده بودند ،سنتی دروغین! ...تو همچون دیگر نوزادان باید به صحرا بروی.آنجا مهر مادری میفروشند .نام او دایه است،و جای او صحرا .

با چشمانی منتظر شیر مینوشی و شیر مینوشی تا انتظار بسر آید.

زمان فرا رسیده است...تو نزد مادر باز میگیردی همچون دیگر نوزادان.

اما بیماری امانت نمیدهد، درد و رنج با تو همراه میشود، باید به صحرا بر گردی و منتظر بمانی. منتظرانه درد میکشی و درد میکشی تا انتظار بسر آید. و فرزندان دیگر در آغوش مادر خود.

سه سال به تنهائی و جدا از دیگران ، تنها دلیل رنج کشیدن :یافتن مادر...

باز زمان در رسیده...اما گوئی دوباره باید شکست میخوردی در یافتن چیزی.مادرنیز رفته بود و تو تنها ماندی.و کودکان دیگر با مادر خود...تنها تکیه گاه تو پدر بزرگ توست ، نزد او می روی.او باید تو را بپرورد، یک عرب بار بیاورد،یک عرب شجاع ،قوی،عاقل،و هر آنچه برای زندگی در قبیله نیاز می بود.

و تو در اندیشه ی اینکه آیا خواهی یافت؟آنچه را می جوئی.

آن را پدر بزرگ به تو نخواهد داد خوب می دانی . باید در پی اش بروی.همه جا را می گردی، ار همه سراغش را می گیری اما هنوز نیافتنی ست... پدر بزرگ دِین خود را میگذارد.اکنون تو نوجوانی شده ای همچون دیگر عربان ،حس شجاعت و قوت و مردانگی در تو هست.در چشمان تو می نگرد گویا همین را میخواسته ،به فرجام رسانده و اینک باید برود...باز تنهائی به تو رو می کند.در تنهائی می روی  همچنان مشتاق و هم دردمند از شکستهای پی در پی..

 لحظه ای به خود می نگری.صدائی می شنوی که تو را "محمد امین " می نامد.

به شجاعت ،مردانگی ،دلیری و اینک امانت داری در حد کمال وفا می کنی.

"او یک مرد شجاع ،عاقل و امین است،حتی اگر امی و مکتب نرفته باشد."

از این همه عنایت و توجه خشنود می شوی.

با خود می اندیشی آیا یافتم آنچه  میخواستم؟...دیگر تنها نیستی.مردمی در اطرافت هستند که تو را میخواهند.

اما نه!...اینها نیست.اینجا نیست.در بین این مردم نمی تواند باشد در این شلوغی نخواهی توانست آن را بیابی.

"تنها باش"...به ندای درون خود گوش می دهی . به کوهی ،به غاری پناه می بری.با تنهائی می دانی که رازها داری.و تنهائی رازها دارد که با تو بگوید...

تنهائی خستگی چشمان منتظر تو را می بیند.شبی،یا روزی ،اینچنین ، تنهائی تاب تحمل نگاههای تو را دیگر ندارد .و آنچه در دل دارد بر تو نمایان میکند."روحی مضاعف را در درون خود احساس می کنی و جریانی عظیم را در اندیشه ات می یابی".تا آنجا که حتی خود ابتدا این وضع را تحمل نمی توانی کرد.تنهائی با تو سخن گفته و آنچه در دل داشته رو کرده و میگوید:بخوان! بخوان به نام آنکه "انسان " آفرید. باید بخوانی.دیگر زبان ،زبان تو نیست و اندیشه ،اندیشه و فکر تو نیست.و تنهائی با تو همچنان سخن میگوید. آنچه در دل دارد بر دل می افکند و آنچه در روح پرورانده اینک رها می کند.

تنهائی هم کار خود را به فرجام برده و باید برود و فقط تو می مانی..تنهائی هم رفته ! فقط خودت هستی!!

و تو در اندیشه که آیا یافتی آنچه می جستی؟؟

اینک سخن مرا بشنو...

به همان تنهائی سوگند که یافته بودی آنچه تمام عمر می جستی.دیگر تنهائی چیزی نداشت تا با تو بگوید.و تو بنام آنکه انسان خلق کرده بود حتی "خواندن "توانسته بودی. تو آنچه می خواستی یافته بودی و تنهائی هم آنچه را می خواست، یافت:یک انسان!یک انسان که سالهاست خلق شده و اینک انسان شده .خود پرورده بود و اینک احوال خود را بر او عرضه می داشت.

ای محمد...چــــــــــــرا؟

مگر نیافتی آنچه می جستی؟ مگر تمام عمر در پی همان نبودی؟

مگر با تنهائی نمی زیستی و او با تو نمی زیست؟ مگر از زبان او سخن گفتن نمی خواستی؟و او از تو خواندن

 نمی خواست؟

  حتی تنهائی خشنود از آنچه یافته بود،ره به کمال برد و رفت.

چرا تو همچنان به معراج خود ادامه ندادی؟  چرا؟  مگر در میان این مردم چیز دیگری می جستی؟   اصلا مگر تو محمد امین نبودی؟و آن رازها ی دل تنهائی نزد تو امانت نبود؟پس چرا آن را هر جا،بانگ بر آوردی و فریاد زدی؟این چه امانتداری ست؟...

چه می گویم؟ چه بگویم؟ شاید آن رازها آن بود که در میان مردم چیزی هست که بابید بیابی.

...اما مگر چقدر مجال هست؟من ناگهان دیدم تو هم رفتی. لحظه ای یقین کردم که حتما یافتی آنچه را می جستی و رفتی.

و تو همچنان آن رازها را زمزمه می کردی.

اما پس از تو...

پس از تو دیگر با تنهائی نشستن جرم بود و انسان خواستن تنها یک آرزو،

  پس از تو هیچکس تنها نشد،

تنهائی را به صلیب کشیدند؛ تنهائی شد جسدی میان زمین و آسمان که تمام روح آن خون شد وچکید.

همه در آرزوی تنها شدن و راز دل گفتن، اما تنهائی روحی نداشت.

 و من تنهای تنهادر این شب می گریم،

 بر تنهائی بر صلیب رفته می گریم،

بر خنده ی همه آنانی که او را بر صلیب کشیدند می گریم و

بر بعثت تو می گریم و می گویم ایکاش تو نمی آمدی و من نبودم تا نه اینچنین خونها روانه  می شد ونه اینگونه اشک ها جاری.

  به مناسبت بعثت پیامبراسلام

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 5:2 AM  توسط رضا  |